تبليغاتX
جغجغه...

یکی از من پرسید عشق رو تعریف کن.

 به قول یلدا عشق بادمجون نیست که یک تعریف داشته باشه!!!

عشق درد است.

کوتاهترین و بهترین تعریفی که من برای عشق میکنم.

ولی انگار همه چیز روشن نشد. درد چیست؟؟؟

درد اولین چیزی رو که به ذهن ما آدم کوچولوها میاره ناراحتی و رنج است. ولی درد این نیست. درد یک نعمت است. درد به ذات خودش یک نعمت است. وقتی انسان به بیماری مبتلا میشود متوجه آن نمیشود تا زمانی که درد داشته باشد و بیشتر بیماریهای کشنده آنهایی هستند که یا درد ندارند یا درد آنها دیر بروز میدهد مثل قند و سرطان و ... پس درد یک موهبت است. درد یک اعلام خطر به سیستم بدن است که به ذات خود بسیار مفید است.

عشق چه جور دردی است؟؟؟

به قول شهید مطهری... عشق دردی مثل خارش است. وقتی یک جای بدن شروع به خارش میکند آدمی با اینکه بدن را میخاراند و دردش میاید باز هم خوشش میاید. هر چقدر بیشتر میخارد بیشتر لذت میبرد با اینکه درد میکشد.

واژه عشق در ارتباط با خدا بسیار صادق است. انسانی که عاشق خدا باشد با اینکه به ریاضت میپردازد و رنج میکشد. شب بیدار میماند و نماز میخواند روزه میگیرد و رنج را تحمل میکند با این حال لذتی میبرد که در عمق وجودش حس میکند رنجی شیرین. نه به خاطر بهشت خدا بلکه فقط عشق خدا. حب خدا.

تا عاشق نباشی لذت خلوت با او را درک نمیکنی.

عشق زمینی. من هنوز به ماهیت واقعی عشق زمینی پی نبردم. نمیدونم چی بگم. ولی مطمئنم خیلی از کارهای مسخره ای که روش اسم عشق میذاریم عشق نیست. عشق به چشم و ابروی زیبای معشوق نیست. عشق به بوسه لب معشوق نیست. منم نمیدونم عشق زمینی چیه. برید از اونا بپرسین که شنیده ها رو دیدن.

این هم جواب دوست عزیز درباره عشق. عشق درد است. به قول حافظ : درد عشقی کشیدم که مپرس

خیلی میخواستم در رابطه با عید مطلب بنویسم.ولی فرصت نیست. این عید را با آهنگهای جیمز بلانت خاطره ساختم. تا هروقت جیمز بلانت گوش دادم یاد اون شب بیافتم که کنار دریا تاریک و تنها میدویدم و میرقصیدم داد میزدم و شکایت میکردم!!! شبی که تمام احساساتم رو مخلوط کردم و بیرون دادم و باز هم  میدویدم ... میدویدم ...

فقط یک خداحافظی کوچک میکنم از تمامی دوستان. تا هروقت خدا خواست. تا وقتی که بتونم برای نوشتن وقت پیدا کنم. تا تابستان انشاالله.

توی این مدت کوتاه همیشه سعی کردم که یک مطلب اموزنده بنویسم.یک چیزی که رضایت خدا توش باشه. هنوز متن نماز شبم را خیلی دوست دارم.

خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم که سعید بعد از خوندن اون مطلب ۳شب پشت سر هم نماز شب خوند.

خیلی وقتا مطلب میگذاشتم و میومدم ببینم کسی نظر داده. به شوق خوندن نظرات هر روز بعد مدرسه میپریدم پشت کامپیوتر.

خیلی از دوستان ممنونم که میومدند و مطالب رو میخوندند . از کلثوم خانوم که اولین کسی بودند که به صورت حرفه ای وبلاگ منو دنبال کردند! از محمدرضا باقری. از صابر نیساز و از سعید شیخ. از مصطفی سالاری. از ایمان سفیدکن عزیزم که هر وقت دلش میگرفت میومد به وبلاگم. از فائزه خانوم. از مهرناز خانوم که تو پست نماز شب منو خیلی تشویق کرد. از تمامی دوستانی که خودشونو معرفی نکردند ولی برای من کامنت گذاشتند. خیلی ممنونم. از تمامی کسانی که منو همراهی کردند. خیلی دوست داشتم بدونم این دوستان عزیز کی هستند و اگر که میتونند هنوز هم دوست دارم بدونم.

و تشکری مخصوص و جداگانه از اصغر عزیز که فقط یک بار اومد ولی منو واقعا خوشحال کرد. حتی با همون نظرات تند و پرخاشگرانه و منتقدانه همیشگیش. ولی منو خیلی خوشحال کرد...

از تمامی دوستان.

میروم ولی نه راهی دور. میروم تا کمی هم جعفر بتونه تو خلوت خودش باشه. تا جعفر بتونه درس بخونه. تا جعفر بتونه جوابگوی انتظارات مامانش باشه.

این آهنگ هم آهنگ same mistake از James Blunt است همراه با lyric. آهنگی که منو به یاد کنار دریا. به یاد شبهای زیبای کنار دریا. به یاد درد دل هایم با خدام تو عید میندازه. آهنگی که با اوج گرفتنش منم اوج میگیرم. آهنگ عید 87. آهنگ پر از خاطرات 87.کنار دریا. در اسکله. در خلوت خود بودم.

Saw the world turning in my sheets and once again I cannot sleep.
Walk out the door and up the street; look at the stars beneath my feet.
Remember rights that I did wrong, so here I go.


Hello, hello. There is no place I cannot go.
My mind is muddy but my heart is heavy. Does it show?
I lose the track that loses me, so here I go.
And so I sent some men to fight, and one came back at dead of night.
Said he'd seen my enemy. Said he looked just like me,
So I set out to cut myself and here I go.
I'm not calling for a second chance,
I'm screaming at the top of my voice.


Give me reason but don't give me choice

'Cause I'll just make the same mistake again
And maybe someday we will meet, and maybe talk and not just speak.
Don't buy the promises 'cause, there are no promises I keep.
And my reflection troubles me, so here I go.
I'm not calling for a second chance,


I'm screaming at the top of my voice.
Give me reason but don't give me choice.
'Cause I'll just make the same mistake,
I'm not calling for a second chance,
I'm screaming at the top of my voice.
Give me reason but don't give me choice.
'Cause I'll just make the same mistake again.


Saw the world turning in my sheets and once again I cannot sleep.
Walk out the door and up the street; look at the stars.
Look at the stars fall down.
And wonder where did I go wrong.

من در این وبلاگ احتمالا تا تابستون چیزی نمینویسم ولی پاسخگوی تمامی دوستان در نظرات هستم و در ضمن وبلاگ هنر جغجغه ای همیشه آپ میشه.هر وقت عکس باشه.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:33  توسط جعفر  | 

هفته آخر سال ۸۶

همه سختی های درس خواندن یک طرف سختی درس خوندن توی این یک هفته یک طرف! اصلا حس درس خواندن نیست. آدم حال و هوای رقص دارد تا درس! بد تر اینکه هر روز هفته یک امتحان باشد .

از طرفی حال و هوای خرید. از طرفی اصلا چیزی توی این دوگوله نمیره.

یادم میاد از تابستون برای عید لحظه شماری میکردم.  ولی حالا که سال داره با بدبختی شروع میشه. هیچ سالی اینقدر برام تلخ شروع نشده. از حدود ۳ماه پیش همه چیز داره دقیقا مخالف نظر من پیش میره همه چیز داره بر تضاد با من حرکت میکنه. برای اصغر هم همینطور ولی ای خدا. اصغر رو کمک کن.

 خدایا...

حرکت زمین و زمان رو بر خلاف حرکت من شاید بشه از یک لحاظ خوب دونست.  سیستم خونرسانی ماهی برای اینکه بهترین کارایی رو داشته باشد و گلبولهای قرمز بیشترین اکسیژن رو بدست بیاورند خون برخلاف حرکت آب در آبششها حرکت میکند در این صورت است که بیشترین اکسیژن نسیب خون میشود.

این هم مانند این است که یک ماهیگیر برای گرفتن ماهی بیشتر تورش را در آب انداخته و بر خلاف حرکت آب سیر میکند ...

من هم تور را قبلا انداخته بودم اما نمیدانستم بر خلاف حرکت آسمانهاست و حال دارم بیشترین تجربه را کسب میکنم. ولی چه تجاربی... چه امتحانات سخت و دشواری...

من شاید بتوانم تور خود را در آب حفظ کنم ولی میترسم اصغر در این ماهیگیری مقلوب جریان آب شود.

هر روز با آمدن به مدرسه انگاری داری پا به حمام میذاری!!! مثل بچه ای که از حمام رفتن متنفر است. من چون آن بچه ام ولی بعضی که گوششان همار خر شده است از حمام گرفتن لذت میبرند. حالم از چنین خرگوشی به هم میخورد!!! شاید چون خودم نمیتوانم به او برسم.

شاید جعفر دستش به کتاب نمیرسه میگه پیف پیف بو میده!!!

وقتی مدیر میگوید که از فلان فلانجا ابلاغ شده که تا خود روز ۲۸ام بایدسر کلاسها حضور یابید من میخواهم نه روز ۲۸ام بلکه روز ۲۹ام را هم در مدرسه خوش بگذرانم و همراه با ۴شنبه سوری با افروختن آتش در آن ۴دیواری گوهر بار بسوزانم گوهر علم را.

هیچ هفته ای در سال به سختی این هفته نمی گذرد.

                                          ۱۳ روز در تعطیلات

                                                                           به روایتی ۱۹ روز

چه لذتی خواهد داشت که ۶ماه انتظار کشیدی و روز شماری کرده ای ولی حال آنچه میخواهی نمیشود؟؟؟ چه لذتی دارد وقتی که نتوانی کسی که با دیدنش مشعوف خواهی شد ببینی؟؟؟

یاد دارم که ۶ماه را هفته شماری کرده بودم. اصغر گفت که اگر عید هم نشد چه میکنی؟؟؟ گفتم هیچ کاری ندارد. چند هفته به این هفته ها اضافه میکنم.

فکر میکردم ۶ماه که صبر کردم حتما میتوان ۳ماه دیگر هم صبر کنم ولی نمیدانستم این همه سختی و حتی باور نمیکردم. حال باید چه کنم؟؟؟ چند هفته دیگر نیز بیافزایم. گذر دیگری پیش روی نمیبینم.

کاهنان بر تضاد من و من بر تضاد کاهنان حرکت میکنیم.

اگر با افزودن ۳ماه دیگر به این مدت باز بر اثر اتفاقی مجبور به افزودن مجدد هفته ها شدم آن وقت چه؟؟؟

کاهنان بر تضاد من و من بر تضاد کاهنان حرکت میکنیم.

تنها چیزی که از این ماهیگیری نسب من شد .... شکیبایی...

                                                                                 صبر...

 
رنگ سبز برگ درختان ... سبزی تازه.. سبز... انگار با مداد رنگی برگها را سبز کرده اند ... سبزی که هنوز آلوده به روزهای بهاری نیست... سبز روش روشن روشن... خبر از بهار داد...
 

وقتی به امید میگویم به برگهای سبز خوشرنگ درختان نگاه کن میگوبد... تو هم به چه چیزا توجه داریا!!!

عید است و شور و شادی. باید شادی کنیم. همینطور که DJ BOBO میگه Take it easy

به سبزی سبزه سفره های هفت سینتان سبز باشید 


و این هم عیدی خوانندگان عزیز وبلاگ جغجغه.

وبلاگ j-art افتتاح شد. از زیر مجموعه های وبلاگ جغجغه...

هنر از نگاه جغجغه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط جعفر  | 

سه شنبه ساعت ۴:۱۶. من و خواهرم در ماشین به طرف جلسه امتحان

نشسته ام روی صندلی کمک راننده و خواهرم کنارم. برگه ای که کلمات زبان را خلاصه کرده ام رو مرور میکنم. خدا خدا میکنم که خواهرم آهنگ نذاره که من بتونم یک دور دیگه بخونم و از طرفی دلم میخواد یک آهنگ بذاره که دیگه درس نخونم چون دیگه حوصله ندارم بخونم.با خودم میگم که اگه گذاشت گذاشت اگه نذاشت هم نذاشت.من بهش یاد آوری نمیکنم!

داره تو سی دی ها دنبال یک سی دی میگرده. نمیفهمم داره رانندگی میکنه یا ...  پیدا نمیکنه به من میگه: سی دی enrique کو؟ منم سی دی رو بهش میدم.

Ring My Bells Ring MY Bells.

 Enriqueشروع میکنه به خوندن. دیگه چشمهایم متن رو نوازش نمیکند گوشهایم آهنگ را می نوازد! دیگه نمیتونم درس بخونم. اصلا هواسم رفت جای دیگه. هر وقت enrique گوش میدم یاد تابستون میفتم. یاد اصغر میفتم. وقتی که با اصغر بودم چون اون موقع خیلی enrique دوست داشت گفت اینو بذار. خیلی از آهنگه Do you know خوشش میومد. یادمه برای همین برای چند وقتی  Ring Tone گوشیمو همین آهنگ گذاشته بودم. دارم به خیابون نگاه میکنم ولی انگار دارم یک جایی دیگه میبینم. اصلا هواسم نیست. پرت شدم به گذشته.

ساعت 6:34 میدان مجاهدین من و مصطفی و حامد

تو راه هستیم که بریم باشگاه علمی پژوهشی جوان. من و مصطفی آهنگ میزنیم و میخونیم بلند بلند. تو کوچه های ساکت. بلند بلند آواز میخوندیم. حامد هم کمتر حرف میزنه و بیشتر میخنده. .نمیدونیم چه آهنگی بزنیم.  یکباره مصطفی شروع میکنه به خوندن آهنگ نون و دلقک اصفهانی.

کفشهای لنگه به لنگه میپوشه که هی بلنگه...

دوباره پرت شدم به گذشته. هواسم پرته. یادم میاد کلاس 4دبستان رو تموم کرده بودم. اون موقع بود که تازه اصفهانی این آهنگ رو داده بود. یعنی 6سال پیش. یادمه همش تلویزیون کلیپ نون و دلقک رو میذاشت همه جا اسم این آهنگ بود. وقتی این آهنگ رو گوش میدم یادم میاد اون موقع که با امیر حسین تو ماشین بودم. داشتیم تو بزرگراه چمران میرفتیم خونه مامان جون!من داشتم آهنگ رو میخوندم. آخه من کوچولو بودم. امیر یکهو حالمو گرفت گفت نخون.  یادم که میاد دلم میخواد چشامو ببندم و کامل برم اون زمون.

به مصطفی میگم یادته کی این آهنگ ساخته شده؟ 

میگه:نه... کی؟... نباید خیلی وقت پیش باشه...

میگم: ما کلاس 4 دبستان بودیم

میگه: نه! راست میگی؟ بذار ببینم. آره راست میگی. میشه چند سال پیش؟

میگم: 6سال پیش! 

آره راست میگم. 6سال گذشت.

اومدم خونه. دارم با اصغر چت میکنم. بهم میگه آهنگ فلانی رو داری؟ نداری بیا این لینک ببین خوشت میاد.

دانلود میکنم میگم. بد نبود ولی زیاد جالب نبود.

میگه: پس تو چی دوست داری. هیچی که دوست نداری. عجب کج سلیقه هستی.

میگم: من هنوز enrique گوش میدم.

میگه: قدیمی شد بابا.

میگم:قدیمی شده ولی پر از خاطراته. خاطره قدیمیش خوبه!

ساکت میمونه و چیزی نمیگه...

           آخه هنوز کوچولوئه*! هنوز خاطره قدیمی نداره.همه چیزو نو دوست داره

                                                         اونم وقتی بزرگ شد enrique دوست داره!!! 


تنها دلیل موزیک گوش دادن شاید یاد آوری خاطراتی باشه که دوستشون داریم. و بس.

حالم از هرچی رپر (از نوع ایونی و صد البته خارجی) بهم میخوره. از آهنگای پر شده از عشق. از آهنگای مزخرف. حالم از همشون بهم میخوره. 

دوستام بهم میگن تو چرا اینقدر خولی؟ تو چرا همش خارجی گوش میدی؟ تو چرا این آهنگا رو دوست نداری؟؟؟

منم نمیدونم.ممکنه که آهنگای خارجی هم مضمونهای مزخرفی داشته باشه ولی خیلیاش خاطره است.

از رپ که بگذریم که جز اراجیف چیری تحویل نمیده آخه این شعر یعنی چی : از اون بالا کفتر میایه یکدانه دختر میایه؟؟؟

* : اصغر بر وزن افعل به معنای کوچکتر است.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:38  توسط جعفر  | 

آتش در دل فکن برپا کن صد شرر

                                     سوزان کوبان شکن بر کش جامی دگر

                                                                              زین شام و زین پگاه

                                                                                                      جانی دیوانه خواه

***

با من بیگانه ای خویشم خوار و خموش

                                      زهرت در خون من بادا همار موش

در سکوتی ماتم افزا

                                         من کناری و مرغ شیدا

با من ای دل خسته گوید

                                            از چه بنشسته ای تو تنها

***

عشق یاری در دل دارم

                                               میدهد هر دم آزارم

شکوه ها بر دل دارم

                                             می گریزم از رسوایی

می ستیزم با تنهایی

                                           جام نوشین بر لب دارم

مرغ شیدا بیا بیا شاهد ناله هزینم شو

                        با نوایی به روز وشب هم صدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده ای زار قلب شکسته ام امشب

                                با پیامی به او رسان رهگذار دل هزینم شو

 

لحظه ای آسمان تو بنگر چهره ارغوانی ام

با غم عشق او خزان شد نو بهار جوانی ام


روز ولنتاین همه تو مدرسه فکر میکردند باید حتما یک دوست دختر داشته باشند که بهش چیزی بدهند. انگار زمانه بر عکس شده. داشتن دوست دختر تا چندی پیش ماییه ننگ و حال نداشتن آن ماییه ننگ شده.

ای کاش به هوش آیند ملت . به اسلام واقعی برسند.

همه چیز عکس شده. برخی فکر میکنند عاشق شدند. از اسلام مانده اند. شاید بیت شعری که مینویسم ارزش شعری نداشته باشد و مشکلاتی از جمله قافیه داشته باشد ولی از این مغز جوان چیزی بیشتر برای جوانان برون نمیتراود.

این چه عشقی ایست که در من غوغا میکند

این چه شوری است در دلم که چنین مرا بی تاب میکند

عشق میباید بود درفکر و ذهن

لیک نه در این سن که شاید مرا دیوانه کند.

سپندار مزد مبارک.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:14  توسط جعفر  | 
زنگ خورده است. بچه ها تک تک و تک و توک میان به کلاس.

معلم وارد میشود. مانند همیشه آرام و ساکت و سربه زیر مستقیم به پشت میز خود میرود.بچه ها هنوز از ورود معلم با خبر نشده اند!

معلم لب به سخن باز نکرده بچه ها آنقدر معلم را با سوال های خود میپیچانند که حدود یک ربع از زنگ میگذرد و هنوز معلم سلام نکرده است!

بالاخره صبرش لبریز میشود و به سوالهای بجه ها جواب سربالا میدهد تا کمی سرش خلوت شود.

سلام میکند و شروع میکند به درس دادن. معلم خنده رو و قد بلند با لهجه خاص خود شروع میکند به درس دادن.

وقتی دهان به درس دادن باز میکند گونه ای درس میدهد که آدم حس میکند درون یک بدن زنده درحال چرخ زدن است.

وقتی شروع به درس دادن  میکند انسان عشق به درس دادن را در کلام معلم میخواند.در لحن معلم.در حرکات معلم. احساس میکند که معلم با عشق درس میدهد.حرکات دست و صورت اورا اگر توجه کنیم در نگاه اول مسخره میپنداریم. ولی در نگاه دوم اگر توجه کنیم میبینیم که او آنقدر محو درس دادن است که دیگر متوجه حرکات خود نیست. از خود بی خود است.

لهجه معلم همیشه برای بچه ها مایه خنده بوده .لهجه ای عجیب. اما انقدر با احساس درس میدهد که دیگر به لهجه وی توجهی نمیشود.

معلمی که با عشق درس میدهد.معلمی که عاشق درس دادن است. معلمی که عاشق بیولوژی است!

دانش آموز در این چنین کلاسهایی است که عاشق درس میشود.

دانش آموز عشقش درس گوش دادن میشود.

دانش آموز  عاشق درس میشود.

دانش آموز  دانش آموز میشود.

 

معلم خنده رو و زیباچهره و قدبلند و زیبا سخن ما با به صدا در آمدن زنگ میگوید:

درس را تا همینجا داشته باشید.جلسه بعد ادامه داستان را میشنوید.

 

کیفش را بر میدارد و آماده رفتن میشود که با سیل سوالات دانش آموزان عاشق معلم و عاشق درس و البته عاشق بیولوژی روبرو میوشد.


 for every child that has been born there is a chance to shine and   every one can have a dream until the end of time

chris de burg داره میگه. گوش کن به آهنگ.

همه آرزوهایی دارن. که خیلی ها این آرزوها رو با موقعیتهای بد زندگی به گور میبرن. یکی از این موقعیتهای بد هم معلم و مدرسه بده. معلم به گردن دانش آموز حق داره و البته بالعکس که هردو باید حقشون رو ادا کنن.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:17  توسط جعفر  | 
مردم مثل گله بوفالو میروند جلو.

همین که صدای تیر میاد همه میخوابن. یکدیگر رو هول میدهند و بعضی مواقع بر میگردند.

نظامیان دلشان نمیاید تیر بزنند.اینها برادرانشان هستند. هم شهری هستند.

تیر هوایی میزنند تا مردم بترسند.

مردم نرده های کنار میدان را کنده اند و با خود میبرند تا صد معبر کنند

دوباره صدای تیر میاید.همه میخوابند.

آمبولانس میاید. همه دور آمبولانس جمع میشوند. فیلمبردار داد میزند بروید کنار دارم فیلم میگیرم!

یکی از آن ته داد میزند مجروح دارم مجروح. برید کنار. زخمیه. زود زود.

همه دست پاچه هستند.

دوباره که صدای تیرها خوابید  مردم حرکت میکنند.

یک جوون با دل و جرئت میرود جلو و با یک نظامی دعوا میکند. او را خلع سلاح میکند.

 جوان آمد. جوان با اسلحه آمد! 

گاز اشک آور میزنند. مردم متفرق میشوند.

ولی انگار دست بردار نیستند.

نظامیان روی پشت بام بی آنکه کاری بکنند فقط نگاه میکنند.

گویی آنها نیز در دل خود دعا میکنند که مردم پیروز میدان باشند. آنها نیز از شاه به ستوه آمده اند.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:57  توسط جعفر  | 

به نام خدا

جغجغه

پیر آدمی که دیگه داره کوله بارشو جمع میکنه.

فرد میانسالی که داره آخرین تلاشهاشو برای کسب مال میکنه

فرد جوانی که داره با شور و نشاط به آینده ای درخشان نگاه میکنه.

نوجوانی که داره با سنین پر جنب و جوش و البته همراه با افکار آزار دهنده نوجوانی دسته و پنجه نرم میکنه.

کودکی که به حرفهای مامانش گوش میده و میگه چشم و درساشو میخونه.

نوزادی که میخواد همه چیز رو بکنه تو دهنش!

جغجغه برای همه!

آدمی وقتی نوزاد است دغدغه ای در زندگی ندارد. به چیزی فکر نمیکند. میخواهد همه چیز را بخورد تا مزه هر کدام را بچشد. میخواهد تجربه کسب کند.البته از نوع خودش! برخی تجارب را نباید کسب کند یعنی نباید بعضی چیزها را بخورد! برای اینکه نوزاد از کسب برخی تجارب صرف نظر کند و فکرش منحرف شود مادر و پدر مجبورند تجارب جالب دیگری به او دهند.وقتی به نوزاد جغجغه میدهند او از صدای جغجغه خوشش میاید و وقتی جغجغه را میگیرد دیگر دلش نمیخواهد آنرا رها کند و البته دیگر نمیخواهد همه چیزی را بخورد! فقط با جغجغه اش بازی میکند.

همچنان که آن نوزاد بزرگ و بزرگتر میشود دغدغه هایش تغییر میکند. بعضی فکر میکنند که بر دغدغه ها افزوده میشود ولی من فکر میکنم که دغدغه ها تعویض میشوند یعنی شما دغدغه سال پیش خود را ندارید.   

هر دغدغه ای نیاز به جغجغه ای دارد!

 

انسان در حالیکه بزرگتر میشود در حال کسب تجربه است و میخواهد تجربه های جدید کسب کند عینا مانند آن نوزاد که همه چیز را میخواهد بخورد. این حس از غریضه بی نهایت طلب انسان نشئت میگیرد و این در تمام سنین وجود دارد از نوزاد تا کهنسال. ولی کسب تمامی تجربه ها 1.لازم نیست 2.جایز نیست.  انسان در هر سنی دغدغه ای دارد که این دغدغه نیاز به کسب تجربه دارد که البته هر نوع دغدغه و تجربه ای جایز نیست. آن تجربه هایی که لازم است البته انسان به آنها باید بپردازد و میپردازد. ولی آنهایی که لازم نیست نیاز به وسیله ای دارد که انسان را از انجام یا حتی فکر کردن به آنها دور کند.من این وسیله را جغجغه مینامم.

جغجغه چه میتواند باشد؟

جغجغه هر وسیله ایست که دغدغه ای نابجا را منحل کند. هر کسی بهتر میتواند بفهمد که چه چیز میتواند جغجغه او باشد.جغجغه میتواند یک دوست خوب باشد یا یک وبلاگ  یا موبایل یا حتی یک دفتر نوشته مانند دفتر خاطرات و... هر چیزی که خود انسان میتواند تشخیص دهد .هر کسی میتواند چند جغجغه داشته باشد.

جغجغه خود مشکلاتی دارد.

کسی که جغجغه ای انتخاب میکند 1. باید هدف را حتما در نظر بگیرد 2. پیرو هدف باشد 3. نباید وابسته جغجغه شود.

...جغجغه اعتیاد آور است!...

جالب است که بدانید برخی از جغجغه هایی که انتخاب میکنیم نیاز به جغجغه ای دیگر دارند تا از فکر به آن جغجغه و وابستگی به آنرا رفع کند. مانند بچه ای که دیگر حاضر نیست به هیچ وجه جغجغه اش را رها کند.این بار مادر به بچه پستونک میدهد. پس جغجغه دوم را پستونک بنامیم؟

نه.این بار دیگر کاری اشتباه است که پستونک نیز انتخاب کنیم! زیرا بچه بدون درک و فهم است حال آنکه ما فهم نسبتا کاملی داریم و نباید خود را معتاد جغجغه کنیم تا پستونک نیاز باشد.

در انتخاب جغجغه باید دقت کرد.بعضی از جغجغه ها مانند موبایل و وبلاگ بسیار خطرناک هستند زیرا خود این وسایل باعث ایجاد ارتباط نامشروع میشوند در حالیکه بسیاری از جغجغه ها برای جلوگیری از ایجاد این رابطه نامشروع انتخاب میشوند.

 

بعضی میگویند که اگر انسان اراده قوی داشته باشد نیازی به جغجغه ندارند که من در پاسخ به این مسئله تنها میگویم که من به شخصه کسی با اراده قوی ندیده ام و با توجه به آنکه خود در زمینه داشتن جغجغه و دوری از برخی تجربه ها بسیار موفق عمل کرده ام بر آن شدم تا دیگری را نیز که شاید مایل به آشنایی با جغجغه باشد آگاه کنم.

جغجغه من دفتری است از نوشته های خود که البته دفتر اول تمام شده و دفتر دوم نیز در حال اتمام است!

 

این استدلال کاملا شخصی است و این جانب یعنی جعفر این استدلال را بیان کرده که البته حتما در آن اشکالاتی است به همین منظور از بازدیدکنندگان تمنا دارم تا نظر خود را بیان کنند واشکالات آن را بازگو کنند تا به حل آنها بپردازم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:19  توسط جعفر  | 
                                         -ـ محرم ـ-

میخواستم هر روز از واقعه ایی که در اون روز اتفاق افتاده بنویسم. مطالبی پراکنده پیدا کردم ولی نتونستم تاریخی مناسب بیابم. پس به همین دلیل از وقایع خودم تو این ۱۰ روز مینویسم. کسانی که مشتاق به جمع آوری اطلاعات از امام حسین هستند میتونن به این سایت مراجعه کنند.(www.emamhossein.com)

۱.روز اول : مدرسه که رفتم دیدم همه سیاه پوشیدن.منم بی خبر از دنیا و ... بچه های مذهبی و بعضیای خشک حتی میگفتن نخندین که محرمه.ولی کی گوش میداد؟بچه ها که با گوشی آهنگ هم میگذاشتن!!!

بعد از ظهر میخواستم بروم بیرون. با عادت همیشگی هدفون رو که خواستم بگذارم تو گوشم صدایی شنیدم. خونه همسایه مثل هر سال دهه اول محرم را روضه میگیره. صدای یا حسین(ع) از بلند گو میومد. خیلی دلم میخواست آهنگ گوش بدم ولی هدفون رو غلاف کردم و به حرمت امامم به حرکتم ادامه دادم. دلم میخواست برم در یکی از روضه ها بشینم. ولی ...

۲.روز دوم : امتحان فیزیک داشتم.ولی اصلا حوصله فیزیک نداشتم. ظهر شد. مامان و مامان بزرگ میخواستن بروند امام زاده سید جعفر نماز بخونن. روز جمعه بود و نماز جماعت برگزار نمیشد. من هم که حوصله نداشتم فیزیک بخونم همراهشون رفتم.

دفعه آخری که رفتم امامزاده سید جعفر شب احیا بود تو رمضون.دلم برای امازاده تنگ شده بود. رفتم مثل همیشه اول سلام کردم و بعد ... نماز خوندم و با خدای خودم خلوت کردم. دلم میخواست گریه کنم ولی...

بعد از نماز رفتم بیرون.برف شدید شده بود و دونه ها  درشت درشت بود. خیلی امامزاده قشنگ شده بود. اون کنارا یک چادر بود که ازش صدای نوحه میومد. مثل همیشه کار و کاسبی کسایی که سی دی مداحی میفروشن رونق گرفته. با داداشم رفتم تو چادر. دنبال یک کتاب ساده درباره وقایع ۱۰روز اول محرم بودم. از فروشنده که یک پسر جوان بود پرسیدم. گفت:

من فقط درباره سی دی ها میدونم از کتابا چیزی سر در نمیارم!

                                         دنبال کتاب میگشتم:

.داستانهایی واقعی از جن !!! آداب ازدواج!!! ازدواج موقت!!! اتفاقاتی که بعد از مرگ برای روح میافتد!!! راه ساده برای رسیدن به بهشت!!! داداش بخند!!!!

تنها کتابی که توی اون همه کتاب خوب بود ۱.دیوان حافظ بود.۲. سخنان مراجع و...3.کی پنیر مرا جابجا کرده!!!!

از ۲تا  آیت اللهی که برای خرید سی دی مداحی اومده بودن پرسیدم.اونها هم تو کتابا که گشتن چیزی پیدا نکردن و کتابی به من پیشنهاد کردند. (لهوف)

کتاب کی پنیر مرا جابجا کرده را خریدم برای داداشم و بیرون رفتم.

                                               با خودم فکر میکردم که....

این همه کتاب از ظاهر دین دیدم .این همه کتاب که به نظرم خوندشنان مکروهه و کتابهایی که واقعا مزخرفاتی عام پسند بیش نیستند. یک کتاب درباره مولایم امام حسین ندیدم. هدف حسین از این قیام چی بود ای کسی که مداحی میکنی؟ هدف حسین چی بود ای کسی که سی دی مداحی و یک مشت کتاب مزخرف میفروشی؟ 

۳.روز سوم: عادی!!! بدون موسیقی!!!

۴.روز چهارم: ساده تر از روز سوم!

۵.روز پنجم: روزها میگذرند عین باد. ۵روز گذشت و روز ششم فرا میرسد و میرسد و ... روز عاشورا میرسد!

۶.روز ششم شد و هنوز هدف حسین مجهول مانده!

دیشب رفتم روضه.اولین روضه محره ۸۶. بابا گفت برین یک جایی همین نزدیکیها که گرم و نرم هم هست!

ما هم رفتیم.

یک آخوند داشت حرف میزد. نشستیم پای حرفاش.داشت درباره توکل به خدا حرف میزد.یکی از داستانهایی رو که گفت رو مینویسم. اصلا نمیخوام قضاوت کنم. قضاوت درستی داستان با خودتون.اگه این داستان درسته منبعش رو به من هم بگین.

میگفت: ای جوانان توکل کنین به خدا و برین زن بگیرین! بعضی جوونا میگن خرج و مخارج ندارن نمیرن زن بگیرن.بابا مگه روزی شما دست خودتونه؟ توکل کنین به خدا و...

حدود قرنی پیش طلبه ای بعد از اتمام درسش میخواسته بره زن بگیره ولی نه پول داشته نه خونه نه زندگی و نه... میره نامه بنویسه برای ائمه معصومین تا کمک بخواد. وقتی استخاره میگیره همش بد میاد.آخرش میره برای خدا نامه بنویسه که از قضا استخارش خوب میاد. می نویسه.

من البنده حقیر فقیر ... طالقانی الی الله کبیر ...

می نویسه و بعد میبره مسجد. میره بالای مسجد و نامه رو میگذاره توی شکافی که بین دیوار مناره ها قرار داشت. و میره خونه.

شاه اون زمون میره شکار. بین شکارش یکدفعه میبینه که گرد بادی داره میاد طرفش. گردباد نزدیک میشه و نامه طلبه جوان رو میگذاره درست رو پای شاه(همین که اینو گفت پیر مردی که پشت سر من بود با کمال تعجب و شاید ترس گفت : الله اکبر!!!)

شاه شکار رو تعطیل میکنه میره دنبال این طلبه. طلبه رو پیدا میکنه و بهش میگه این چه نامه ای است که برای خدا نوشتی.

طلبه میگه من این نامه رو برای تو ننوشتم بلکه برای خدا نوشتم. خدا تو را وسیله قرار داده است.

تا آخر شب این طلبه جوان و با ایمان و متوکل هم خونه پیدا میکنه هم زن هم زندگی هم ...

۷.روز هفتم...(روزی عجیب.بد.ناخوش.ولی امیدوار کننده!)

۸.روز هشتم : رفتیم حسینیه تفت. نمیخوام از دسته ها و سینه زنی ها بگم.چون هممون دیدیم از این چیزا.

وقتی بچه های کوچولو رو میدیدم که زنجیر های بزرگ برداشتن و دارن زنجیر میزنن احساس حقارت میکردم. دلم میخواست منم برم زنجیر بزنم.با جون و دل بزنم.محکم بزنم که خون بریزه بیرون!!!

بچه ها با هم بودند و زنجیر میزدند و میخندیدند!!! اصلا نمیدونستند که چرا دارن زنجیر میزنن فقط داشتن مثل بزرگا میزدند و میخندیدند.خوشحال بودند. به چشمهای بعضی بزرگتر ها هم که نگاه میکردم همینو میدیدم.یعنی خیلی از اونها هم نمیدونستند چرا دارن زنجیر میزنن. ازشون اگه میرسیدم چی به نظرتون جواب میدادند؟ نمیدونم.

هیئت ها میومدند و میرفتند. هر کودوم یک هنری داشتند! خنده دار بود به نظر من. من به شخصه فکر میکنم این هنر نمایی هایی که هیئت ها نشون میدادند از چند دلیل خارج نبود:

۱. فر